تبليغاتX
زهير

زهير

از خود تا به خدا

فال زندگي

سوز و سرمای اواخر پاییز که مثل شلاق به صورت می خورد نوید زمستانی بسیارسرد را می داد. پله های دلم رو دو تا یکی بالا و پایین می رفتم اما به جواب روشنی نمی رسیدم.مواقعی اینچنین تفال به دیوان لسان الغیب کمکی بسیار موثر بود و مثل مسکنی قوی عمل می کرد تا اعصابم آرام بگیره و بتونم بهتر فکر کنم.

تو افکار خودم غوطه ور بودم که قفس سفید رنگ کنار پیاده رو به همراه یک تروازوی دیجیتالی توجهم رو به خودش جلب کرد. پسر ریزه میزه ای که برای در امان ماندن از هجوم بی امان سرما خودش رو تو ي پالتوی کهنه قایم کرده بود کنار بساط نشسته بود و سیل رهگذرانی رو که با عجله در حال عبور بودند تماشا می کرد. دلم خیلی براش سوخت هم برای خودش و هم برای مرغ عشقی که بی هیچ پناهی گوشه قفس کز کرده بود. نگاه پسر انگار داشت با همه حرف می زد.

روبروش نشستم و ازش خواستم تا برام یه فال بگیره.

پسرک به زحمت پرنده رو مجبور کرد تا کاغذی رو از لای انبوه برگها در بیاره.

چشمهام رو بستم و نیتم رو تو ذهنم مرور کردم. چشمهام که به خطوط نقش بسته روی کاغذ افتاد خشکم زد.

" این روزها بابا نه آب می دهد و نه نان! آخه چند وقته از پیش ما رفته. مامان می گه : حالا تو مرد خونه هستی. چقدر سخته بخواهی به مادر و خواهر کوچکتر از خودت آب و نان بدهی! آن هم در این سرما!

اين مطلب عينا دست نوشته يكي از دوستان است.ضمن تشكر از اجازه اي كه به قراردادن مطلب در وبلاگ را صادر فرمودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 2:21 PM  توسط زنوزی  | 

مادر

سلام دوستان با عرض شرمندگی بخاطر مدتی غیبت

برای شروع مجدد یکی از پستهای قبلی ام را که به چندین بار خواندنش هم می ارزد تقدیم می کنم.

فرشته يك كودك كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت واز او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ وخداوند پاسخ داد از ميان بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو درنظرگرفته ام او در انتظار توست و از تونگهداري خواهد كرد اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نرود؟ اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم اينها براي شادي من كافي است خداوند لبخند زد فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس ميكني و شاد خواهي شد كودك ادامه داد من چطوري ميتوانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم خداوند او را نوازش كرد وگفت فرشته تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني كودك با ناراحتي گفت وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟ خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت فرشته ات دستهايت را كنار هم قرار مي دهد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني. كودك سرش را برگرداند و پرسيد شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود كودك با نگراني ادامه داد اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد و گفت فرشته ات هميشه در مورد من با تو صحبت مي كند و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گرچه همواره در كنار تو خواهم بود در آن هنگام " بهشت " آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده ميشد كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش راشروع كند او به آرامي از خدا يك سوال ديگر پرسيد

 خدايا اگر بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته من را بگوييد خداوند شانه هاي او را نوازش كرد و پاسخ داد نام فرشته ات اهميتي ندارد تو مي تواني او را مادر صدا كني.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 12:33 PM  توسط زنوزی  | 

زمان

میگویند زمان تنها یک توهم است تنها پارامتری است برای سنجش،و آنهم برای هرکس متغییر است.و هیچ زمانی وجود ندارد و همه چیز همزمان اتفاق می افتد.
می گویند همه چیز در آن واحد اتفاق افتاده و تمامی مسائل در آن واحد هم حل شده اند.
ولی برای من که فهمش مشکله. برای شما چطور؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 10:11 AM  توسط زنوزی  | 

خدايا چرا من؟

قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌»

 آرتور در پاسخش نوشت:

 در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند.

 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.

500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.

50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند.

 5 هزار نفر سرشناس مي شوند.

 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند،

  4 نفر به نيمه نهايي مي رسند

 و 2  نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم،

هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

حالا بگویم خدايا چرا من ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 8:15 AM  توسط زنوزی  | 

با نام رضا به سینه ها گل بزنید

با نام رضا به سینه ها گل بزنید

وز اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هر زمان گرفتار شدید

بر دامن ما دست توسل بزنید

میلاد مسعود امام رضا مبارک باد

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 6:55 AM  توسط زنوزی  | 

شهر‌ يونس،‌ شهر‌ سيب-شهر زنوز

 زنوز، يكي از نقاط كوهستاني استان آذربايجان شرقي، باغ شهري است با سيب‌هاي سرخ، ‌سيب‌هاي سپيد، سيب‌هاي زرد، سيب‌هاي سلطاني، سيب‌هاي قابالا، سيب‌هاي بالجه‌اي، سيب‌هاي ‌اسدكوهي، سيب‌هاي شيشه‌اي، سيب‌هاي مشكي، سيب‌هاي مشكي قرمز، سيب‌هاي مي‌خوش يارآلما،‌ سيب‌هاي قيزيل آلما،‌ سيب‌هاي پير آلما، سيب‌هاي پاييزه، سيب‌هاي لبناني سرخ و سپيد و....

زنوز در فاصله 25 كيلومتري مرند و در شمال شرقي آن واقع شده است و جاده آسفالته‌‌اش با جاده ترانزيت مرند - جلفا، 9 كيلومتر فاصله دارد.

شيريني سيب‌هاي زنوز از آب گواراي رودخانه آن است. پس اگر به زنوز رفتيد به رودخانه‌اش هم حتما سري بزنيد.
رودخانه چاي از ارتفاعات سلطان زنجير (سلطان سنجر ) سرچشمه گرفته و در جهت شرقي ‌ غربي جريان دارد.

درباره مرجع نام زنوز روايت‌هاي متعددي وجود دارد اما اين‌طور كه در وبلاگ يكي ازطرفدارهاي اين شهر آمده، بعضي‌ها مي‌گويند زنوز به معناي شهر يونس است و وجود آرامگاهي منتسب به حضرت يونس درآن كه در زبان تركي آذربايجاني يونوس تلفظ مي‌شود، به احتمال صحت داشتن آن قوت مي‌بخشد.

بعضي‌ها هم مي‌گويند زنوز به معني شن و ماسه‌زار است و گروهي مي‌گويند كه زنوز يعني دو بهاره. به اعتقاد آنها بهار اول زنوز در خود فصل بهار و بهار دوم هنگامي است كه سيب‌ها در تابستان مي‌رسند.گرچه معني دقيق نام زنوز هنوز معلوم نيست اما يك چيز درباره آن كاملا واضح و معلوم است و آن هم وجود سيب‌هاي خوشمزه است.

اگر به زنوز رفتيد كوله‌بار سوغاتي‌ها را فقط از سيب و انگور پر نكنيد چون اين منطقه محصولات ديگر هم دارد كه از آن جمله مي‌توان به مربا،‌ برگه، سركه، شب‌چره، لواشك وآجيل ميوه اشاره كرد.

منبع:روزنامه جام جم دوشنبه 15 مهر 1387

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 7:42 AM  توسط زنوزی  | 

همه چهار زن دارند

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 7:55 AM  توسط زنوزی  | 

عید فطر عید تمام خوبیها بر شما خوبان مبارک

مهربان پروردگار! به پاسداشت مهرورزی تو، روزه گرفتیم و اکنون به نماز فطرت، پاک میرویم و در آبی رحمتت روح و جان می شوییم و تن پوش آمرزش بر تن می نماییم. در این لحظه های سبز استجابت، شاخه های نخل آرزو را در دست می گیریم و ظهور موعود آخرین را از تو میخواهیم.

"اللهم اهل الکبریاء و العظمة و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمة و اهل التقوى و المغفرة اسالک بحق هذا الیوم الذى جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلى الله علیه و آله ذخرا و شرفا و کرامة و مزیدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى کل خیر ادخلت فیه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من کل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد صلواتک علیه و علیهم اللهم انى اسالک خیر ما سالک به عبادک الصالحون و اعوذ بک مما استعاذ منه عبادک المخلصون".

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 9:49 AM  توسط زنوزی  | 

کرم شبتاب

روز قسمت بود . خدا هستی را قسمت میکرد .

 خدا گفت : « چیزی از من بخواهید  ، من هرچه که باشد ، شما را خواهم داد . سهم تان را از هستی طلب کنید ، زیرا خدا بسیار بخشنده است .»

 و هر که آمد ، چیزی خواست . یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن ، یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

 در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : « خدایا ، من چیزی زیادی از این هستی نمی خواهم . نه چشمانی تیز ونه چثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت به من بده .»

 و خدا کمی نور به او داد.

 نام او کرم شبتاب شد.

 خدا گفت :« آن که نوری با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. »

 و رو به دیگران گفت : « کاش میدانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست ، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست . »

 هزاران سال است که او میتابد روی دامن هستی می تابد و وقتی ستاره ای نیست ، چراغ کرم شبتاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 9:32 AM  توسط زنوزی  | 

تفسير وضو

بسم الله الرحمن الرحیم


تفسير وضو


اولین مرحله وضو شستن صورت است.

صورت در عربی به معنای وجه می باشد. و ما در نماز با اين وجه به مواجهه ، رويايی و ديدار معبود و معشوقمان می رويم.

بنابراين با شستن صورت ، پاک شدن وجهِ مواجهه با حق تعالی را از غير او اعلام می داريم.
با شستن صورت می گوييم:

پروردگارم!

به مواجهه. رويارويی و ملاقات با تو می آيم و بدين وسيله صورتم را از غير تو می شويم.
تنها و تنها به تو می نگرم.

تنها و تنها به تو می انديشم.

تنها و تنها از تو استمداد می طلبم.


دومين مرحله شستن دست راست می باشد:

و اصحاب و اليمين ما اصحاب اليمين

بله!

با شستن راست همه خوبان ، همه نيکان ، صالحين و همه افرادی که در زندگی ما نقش و تاثير مثبتی داشته اند را مد نظر می آوريم.

به خود و به خدای خودمان قول مي دهيم که از آنها درس بگيريم و نهايت سهی خود را بکنيم تا مثل آنها شويم.


سومين مرحله شستن دست چپ می باشد.

و اصحاب و الشمال ما اصحاب و الشمال

با شستن دست چپ کلا" همه بدها و بديها را در ذهن مرور می کنيم و اولا" از آنها و فعل آنها انزجار             می جوييم.

ثانيا" از طلب هدايت برای آنها می کنيم.

و با پروردگار خود ميثاقی می بنديم تا مثل آنها نباشيم و نشويم.


مرحله چهارم مسح سر می باشد.

در هنگام مسح سر دو فرشته ثبت اعمال به نامهای رقيب و عتيد را به نظر می آوريم.

در اينجا به ياد اعمال خود می افتيم.

و اگر در اين مرحله بنده از گناه خود شرمگين و شرمسار شد خداوند به حرمت همين شرم او همه گناهان او را خواهد آمرزيد.

و اما ...


مرحله پنجم و آخرين مرحله

مسح پا :

پا پايين ترين نقطه بدن انسان است.

پست ترين مقام انسان هم حيوانيت است.

و خوب می دانيم که همه موجودات تسبيح خدا را می گويند.

در مسح پای راست همه حيوانات حلال گوشت و در مسح پای چپ همه حيواناتی که از انها ذی نفعيم را به نظر می آوريم تا بدين وسيله در تسبيح همه آنها شريک باشيم.

و اکنون مهيا می شويم برای ديدار دوست.


الله اکبر

منبع: سخنرانی سید محمد انجوی نژاد

و به برکت صلوات بر محمد و آل محمد

التماس دعا

يا علی

------------------------------------------------------------------------

منبع : سايت اينترنتي عطر نماز

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 9:9 AM  توسط زنوزی  |